سلام!.
بالاخره ترم سخت من هم تموم شد!. اما امتحان آخرم افتضاح شد!. هنوز خودم باورم نمیشه که اینقدر بد امتحان داده باشم!.
خیلی مشکل بود با اینکه خیلی واسه اش وقت گذاشته بودم اما سرجلسه هنگ کرده بودم!.
وای وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره!. اینم یه جنبه از زندگی دانشجوئی دیگه!.
خدا کنه نمرم بد نشه آن وقت دچار احساس های بدی میشم!.
این روزها وقتم آزاده و خیلی جالبه که کلی کار واسه انجام دادن ردیف کرده بودم اما همون امتحان کذایی حس و حالم رو گرفته!.
5شنبه عصری با همسری رفتیم بیرون با اینکه هوا خیلی سرد بود اما کلی گشتیم!. دنبال کتابخونه بودیم و میخواستیم دوتا ست هم بگیریم که با این کتابخونه که داریم هماهنگ بشه موفق نشدیم پیدا کنیم البته خوب مدلهای خیلی شیکی بود اما قیمتهاشون بسیار بسیار زیاد بود!.
بیشتر هم طرح mdf که من زیاد خوشم نمیاد و اصلا با دکور خونه مون هم جور نیست!.
به سمساری ها هم سر زدیم اما خوب کتابخونه از اون وسایلی که هیچ وقت از مد نمیافته که گذرش به سمساری بیفته و این شد که سفارش دادیم واسمون بسازن و حدودا 15-20 روز دیگه آمده میشه!.
اما خوب کلی من از کارهام عقب انداخت و دیگه شروع خونه تکونی گذاشتم بعد از آمده شدن قفسه ها!. دادم قسمت پایین هر قفسه رو هم کشو کار کنن که دیگه برگه ها و لوازم تحریر هم از پخش و پلای دربیان!.
یه لیست خرید از وسایلی که نیازهای خونه بودن نوشتم که چندتاشون رو همون 5شنبه خریدم!.
یه جا کفشی فانتزی واسه کفشهای مجلسیم که بدبختها به یه سامونی برسن، کاغذهای مخصوص هم خریدم تا واسه شون کیسه درست کنم که مرتب باشن!.
از خریدهام مونده دوتا روبالشتی و یه روفرشی!.
روفرشی الانمون کوچیکه و فرشها هم کرم رنگن و زود کثیف میشن باید روفرشی بزرگ تر بخریم!.
دیگه بعد از انجام خریدها رفتیم رستوران سنتی که تازه افتتاح شده بود!.خیلی خوب بود!. فضای بسیار دل نشینی داشت!. سقفها گنبدی شکل و حوضه آب و لباسهای سنتی پرسنل و ....!.
مخصوص صدای زنگی که با امدن هر مشتری جدید به صدا درمیاد خیلی واسم جالب بود!.

بعد از شام امدیم خونه و من مشغول درست کردن کیسه های جا کفشم شدم و 16تا درست کردم!.
این کیسه ها رو عمه کوچیک اختراع!! کرد و کار جعبه کفش رو انجام میدن که کفش از ریخت نیفته و خاک نگیره اما خوب خوبی که دارن جاگیر نیستن مثل جعبه کفش و با رنگهای شاد درست میشن!. :دی
مثل اینها:

امروز صبح زود با احساس سرماخوردگی بیدار شدم اما خدا رو شکر همون صبح بود و بقیه روز خوب بودم واسه ناهار چلو گوشت درست کردم وتمام روز رو پای نت و تی.وی گذروندم!. :دی
دیگه اینکه 5شنبه صبح رفتم دیدن نی نی گولوی هماسیه روبه روی!.
می خواستیم با همسری شب فبلش بریم اما خوب مهمون داشتن و دیگه نرفتیم که من یهوی از اون تصمیمات عجولانم گرفتم و رفتم!.
کادو هم وجه نقد بردیم!. خونشون خیلی بهم ریخته و خود خانم همسایه هم بهم ریخته و خواب آلود و خسته از بی تابی بچه بود!.
اینم یکی از کارهای بود که باید انجام میدادم!. این هفته شروع یه هفته کاری سخته!.
کلی کار عقب افتاده دارم!.