ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینستاگرام این روزها داره نقش وبلاگم بازی میکنه 

هرچند که هیچ چیزی نمیتونه جای وبلاگ عزیزم پر کنه

اما لااقل حرفهام رو اونجا هم که شده میزنم

 اونجا عکسها جای نوشته های وبلاگ پر کرده برام.

غریبانه اس اما پسرکوچولوم اجازه وبلاگ خونی بهم نمیده و وقتم پر شده

دلم واسه همه چی وبلاگ تنگ شده حتی واژه روزانه نویس


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

دلم تنگ شده واسه اینجا و واسه همه دوستام

اما یه پسرکوچولو شیطون موفرفری وقتی واسم نمیزاره...

اپلیکیشنهای موبایل رو دوست دارم فرق نداره کدوم یکی

وایبر یا واتس اپ یا تلگرام

واسه منی که فرصت وب  خونیم  و وبگردیم کم شده

این روزها نعمت هستن که از حال دوستای مجازیم بی خبر نباشم

شاید بینمون پیامی رد و بدل نشه اما دیدن عکسهای پروفایلشون دل تنگیم کم میکنه و دلگرمم میکنه به بودن و داشتنش که اگه سوالی یا کاری داشتم خواهرانه کنار هست هرچند مجازی باشه و دوست وبی :)

فبها که اگه  عکس پروفایلش نی نی دوست داشتیشون باشه لبخند به لبم میاره

که ای جان چه بزرگ شدی خاله ماشالههه :)

چه روزهای مامانت از تو تعریف میکرد توی وبش

وقتی که توی دلش بودی وقتی که بدنیا امدی و...

به یادتون هستم فرق نداره با موبایل یا لپ تاب

با وب یا با وایبر و تلگرام 

مهم اینه یه جای از ذهنم تا ابد در اختیار خاطرات خوب بودن با شماست و فکر درگیر غم و شادی شما

.

.

.

امید دارم بازم بنویسم حتی اگه شده یه خط 

دعا کنید که بشه و پسرک وروجکم بزاره


 
هفتصد و بیست و هفت!.
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

وقتی بعد از مدتها فرصت می کنی که لپ تابت روشن کنی و به وبلاگت سر بزنی با دیدن کامنتهای پر از احساس دوستات لبخند به لبت میاد  و دلگرم میشی :)

سلام به همه

صبح قشنگ 15 فروردین 94 به خیر و شادی :)

امیدوارم سال 94 سال خوبی برای من ، برای تو و برای همه مون باشه :)

 

.

.

تعطیلات عید رو با سفر چند روز پشت سر گذاشتیم اونم با کلی انرژی منفی از اطرافیان که پسری مریض میشه نرید

اما کسی رکود و خستگی بارداری سخت من بعدش زایمان و روزهای پر از حسهای تنهایی اوایل تولد پسرم که به هیچ وجه نبود مامان نمیتونستم بپذیرم رو نمی دید

تصمیم برای سفر قطعی کردیم و رفتیم 

خیلی خوب سفر شروع شد اما انرژی های منفی اطرافیان سرماخوردگی سختی نصیبم کرد که  2 3 روز زودتر برگشتیم و تا همین دیروز مریض بودم!.

سرماخوردگی که خیلی ساده شروع شد و به سینه پهلوی شدید رسید و چقدر سخته که دیگه خودت مهم نیستی و یه موجود کوچولو با چشمهای ژاپنیش دایم بغل تو رو می خواست...

موجود کوچولوی که دیگه کچل نیست و موهای سیخی سیخی داره که باعث شده لقب امپراطور رو بگیره و همه جناب امپراطور صداش کنن :)

از 13بدر تصمیم گرفتم انرژیهای منفی دور کنم و به زندگی لبخند بزنم :)

سلام زندگی

12 روز به پایان مرخصی زایمانم باقی مونده و اگه نتونم یه پرستار مطمین پیدا کنم کارم میزارم کنار...

فقط میتونم بگم با تصور رفتن سرکار و اینکه پسرک بزارم مهد یا پرستار بگیرم قلبم توی دهنمه و چشمام اشکی..

واقعا درست گفتن هر وقت خواستی قلبت بیرون از بدنت بتپه مادر شو...

هیچ وقت اینقدر به مامانم نیاز نداشتم که از وقتی مادر شدم دارم...

دغدغه فکری این روزهای خیلی زیاده که لابلای روزهای مادرانم هستن

روزهام رو دوست دارم دلم میخواد کشدار باشن و تا میتونم پسرم بو بکشم 

دلم میخواد پسری همینقدری بمونه و بچسبه بهم

پاکی و معصومیتشو دوست دارم!.

گاهی فکر میکنم قبلا بدون پسرکم چطور نفس می کشیدم...

 


 
سلام به نود و چهار!.
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

سال 94 عزیز

سلام خوش امدی :)

لطفا مثل سال 93 سال خوبی باش  با اتفاقات شیرین و دوست داشتنی!.

.

.

.

سال 93 باشکوهترین سال زندگی من بود 

 

 

سال مادر شدنم 

خدایا هزاران بار سپاس 


 
هفتصد و بیست و شش!.
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

آرام و دل نشین شمع های تولد امسالم فوت کردم در حالیکه دستهای گرم همسرم و دستهای کوچک پسرم توی دستام داشتم!.


 
هفتصد و بیست و پنج!.
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
هفتصد و بیست و چهار!.
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اسفند محبوب من آروم و باشکوه از راه رسید...

 برف رو همراه خودش اورد و لبخند به لبهای ما. 

منتظرم هوا خوب بشه و گم  بشیم لابلای هیجان بازار و مردم و عید..

اینبار سه نفره...من و همسری و پسرکمون

 مرسی که امدی ماه من

بی صبرانه منتظرت بود...


 
هفتصد و بیست و سه!.
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین سفر سه تایمون رفتیم..به قصد لازک کردن چشمهای اقای همسر رفتیم اما خوب تنوع اب و هوایی هم بود...

 


 
هفتصد و بیست و دو!.
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اگوووو

یعنی منو بلند کنید و دوره خونه بچرخونید تا همه جا رو ببینم!


 
هفتصد و بیست و یک!
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد